تبلیغات
شگفت انگیز - گروه كر سالمند به سرپرستی شهروز شمس
 
شگفت انگیز
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : شهروز شمس
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گروه كر سالمندان در فرهنگسرای سالمندسازمان فرهنگی هنری شهرداری
عمری با خوب و بد زمونه طی شد
گزارش اول
شهره مهرنامی
خبر از همشهری آنلاین
000444.jpg
عكس : علی اكبر شیر ژیان
چهره ای فرسوده داشت، ولی چشمانش می خندید مادر پنج فرزند و مادربزرگ 9 نوه، قبل از اینكه عضو گروه شود، روحیه ای خسته داشته و حالا به گفته فرزندانش روحیه ای بشاش پیدا كرده است
فرزندانم هم شاد بودن را از من یاد گرفته اند ، این حركت باعث شده كه خیلی از خانم ها و سالمندان از گوشه نشینی در زندان خانه و منتظر صدای زنگ دری شدن تا كسی به دیدارشان بیاید، نجات پیدا كنند

وقتی كرسی ها برچیده شد، نفس  گل های شمعدونی گرفت، دل باغچه مرد. وقتی باغچه مرد، دیگر هیچ چیز دوست داشتنی هم نبود، انگار دل اون ها به دل باغچه بسته بود، وابسته بود.
از مشت پر از پسته و بادام هم خبری نبود.
مدت ها بود كه عادت شده بود در نبودشان باید دوستشان داشت، اما نباید همیشه آنها را دید.
می گفتند: نمی شد همیشه پیش ما باشند. نور لاله های جلوی آینه هم كم سو شده بود و جایش را به لوستر و آباژور داده بود.
حالا كه لاله ها رفته بودند تو صندوق، آنها هم باید می رفتند.
كجا؟
- هر جایی، ولی اینجا نه
- چرا؟
- نه ما حرفشان را می فهمیم نه آنها حرف ما را.
خلاصه به بهانه رفتن كرسی و گل شمعدونی و باغچه و لاله و پسته و بادام دست روی دست گذاشتیم تا دل بلوری عاشقشان گوشه دیوارهای خانه بپوسد و صدای گرمشان پشت پنجره ها حبس شود.
حالا جای قصه های شاه پریون تنها توی كتاب ها بود نه توی چنته رنگی آنها .
چرا؟
آخه موهایشان سفید شده و صدایشان می لرزد.
مگر نمی توانند برایمان شعر بخوانند یا كه قصه بگویند؟ 
چرا! اما خسته می شوند،  آنها پیرند و سن و سالی ازشان گذشته است.
اما من دیدم كه خواندند، خسته هم نشدند، درست است كه موهایشان سفید است و صورتشان پر از چروك، اما شوق زندگی و نشاط حیات در چشم های تك تك شان موج می  زند.
زمزمه های عمر طی شده
- هزار تومان خیابان صفا
- پارك خیام چه خبره؟
- گروه كر سالمندان برنامه دارد.
- خدا خیرشان بده، باز یكی به فكر این گنجینه ها بود!
از بالای پله ها صدا به گوش می رسید:
عمری با خوب و بد زمونه طی شد
شوق فروردین باغ قصه ، دی شد
می گفت وقتی دختری 12 ساله بوده، هنرستان موسیقی شبانه كنار تالار رودكی به راه افتاد و برای آموزش ویولن در آن ثبت نام كرد.
صدا دوباره تكرار كرد:
حالا من موندم و مویی كه سپیده
كوله باری كه پر از عشق و امیده
پارك پیرمردها بود؛ پر از مردانی با موهای سفید كه با در دست داشتن عصاهای چوبی، دو نفر، دو نفر روی صندلی های پارك نشسته بودند. پله ها را دوتا، دوتا می دویدم، دیر شده بود.
اگه پرچین ولی گرمه مهر دستام
اگه دل، نازك، اگه می لرزه حرفام
دیر كرده بودم، گیج بودم. تمرین شروع شده بود. مانتوهای بلند سیاه با شال های سپید یك دنیا مادربزرگ، تنها بازماندگان ایام، خطوط عمیق روی چهره شان بود كه به رویم می خندید.
عمر سفر كرده پرابهت بود با موهای سپید پدربزرگ ها.
اگه موهام رنگ آرزوت سپیده
گل عمرم اگه قامتم خمیده
صدایشان پر از مهر بود، پر از محبت، اما می لرزید.
مادربزرگ ها با آن شال های سفیدشان در دو گروه سه ردیفه ایستاده بودند و چهار پدربزرگ در كنارشان با صدای لرزانشان آنها را همراهی می كردند؛ جوانان دیروز و تصویر فرداهای ما.
گاهی متن شعر را فراموش می كردند و كاغذ دستشان را تكانی می دادند تا جای جمله فراموش شده را در صفحه پیدا كنند.
تكخوان گروه بیتی را می خواند و گروه تكرار می كرد.
هنوزم دل بلوریم گرم و عاشق
منم اون خاطره تو ذهن دقایق
رهبر گروه خیلی جوان بود؛ شاید هم سن و سال نوه پدربزرگ ها و مادربزرگ های حاضر در گروه. او با دستانش صدای گروه را رهبری می كرد.
نمی خوام كه غصه تو چشات بشینه
ای كه با تو عمر رفته دلنشینه
نگو دیره ساعت زندگی خوابه
بذار از صبح نگات خورشید بتابه
اشك از چشمانم سرازیر شد و بتنهایی دستی محكم برایشان زدم و آنها هم همه با هم خندیدند. صدایی از انتهای صف به گوش رسید؛ خوشش آمد، احساساتی شد
می گفت: از كودكی به موسیقی علاقه داشتم. پدرم اجازه نداد، قسمت به امروز بود. سه تار هم می زنم، اما برای دل خودم. دیگر دستانم می لرزد.
اسمش فروغ الزمان طواف بود، متولد 1312. سه فرزند داشت و هشت نوه. بین كلاس های هفت و هشت بوده، سالهای 26-25 كه در هنرستان موسیقی شبانه ثبت نام كرده و نتوانسته بعد از مدتی ادامه دهد.
عاشق فعالیت های اجتماعی بود و بهترین تفریحش خیاطی، آن هم طراحی در خیاطی. می گفت كه عضو گروه كوهنوردی شمیران و گروه اسكی بوده و اولین زنی بوده كه سال 42 خون اهدا كرده بود.
فروغ الزمان، لیسانس ریاضی دارد و دبیر ورزش مدرسه اقبال و قیاسی بوده. حالا او با خود فكر می كند كه بیش از هشت سال دیگر نمی تواند به فعالیت های اجتماعی خود ادامه دهد. فكر می كند اگر بیشتر از این به خود فشار وارد كند، عصبی می شود و برای سلامتی اش مضر است.
می گوید: پیشنهاد گروه كر را من به خانم شاهرخی، مدیر فرهنگسرای سالمند كردم. رهبر گروه، آقای شمس را هم از خانه فرهنگ حافظیه می شناختم و معرفی كردم. در حال حاضر هم سعی دارم كاری كنم تا ورزش سالمندان از ورزش همگانی و صبحگاهی جدا شده ،دقت بیشتری به این موضوع شود.
رضا رستمی، تكخوان گروه در قدیم خواننده رادیو سنندج و كرمانشاه بوده و معتقد است كه علاقه اش به موسیقی ارثی است. پدرش هم اهل ساز بوده، متولد 1308 است و شش فرزند دارد و در حالی كه با انگشتانش تعداد نوه هایش را می شمرد، به هر چهارتای آنها افتخار می كند.
می گوید: بازنشسته نیروی انتظامی هستم و از آنجا كه خلق و خوی نظامی داشتم، فرزندانم از همیشه عصبی بودن من شكایت می كردند و به این سیستم عادت كرده بودم، ولی از وقتی وارد این دوره ها شدم، روحیه ام تغییر كرده و به گفته بچه ها اخلاقم خوب شده و خوشحال هستم از اینكه دارای چنین روحیه شادی شده ام و شب ها راحت می خوابم.
ضمنا تقاضا دارم به ورزش سالمندان توجه بیشتری شود.
چهره ای فرسوده داشت، ولی چشمانش می خندید. به نظرم رسید از همه مسن تر باشد، اما نبود. ردیف اول می ایستاد و از همه بیشتر می خندید.
مهین چراغ علی، متولد 1318، مادر پنج فرزند و مادربزرگ 9 نوه، قبل از اینكه عضو گروه شود، روحیه ای خسته داشته و حالا به گفته فرزندانش روحیه ای بشاش پیدا كرده است.
می گوید: فرزندانم هم شاد بودن را ازمن یاد گرفته اند و حالا برای آمدن به اینجا روزشماری می كنم. قبلا قرص اعصاب می خوردم، حالا عادت قرص خواب و اعصاب فراموشم شده. معتقد است كه این حركت باعث شده كه خیلی از خانم ها و سالمندان از گوشه نشینی در زندان خانه و منتظر صدای زنگ دری شدن تا كسی به دیدارشان بیاید، نجات پیدا كنند.
گردش با تورهای مسافرتی را دوست دارد و می گوید: اگر اینجا نمی آمدم، شاید باید به سفر می رفتم، ولی حالا دوست ندارم با جوان ترها گردش بروم و گروه همسن و سالهای خودم را ترجیح می دهم.
شهروز شمس، دانشجوی رشته موسیقی، رهبر گروه كر سالمندان است و می گوید: ما هیچ امكاناتی برای این گروه نداریم، حتی ساز را هم من خودم می آورم، ولی با این وجود آموزش به صورت حرفه ای انجام شده، خانم ها و آقایان، سلفژ، آموزش تئوری موسیقی و صداسازی و تكنیك خوانندگی را كاملا حرفه ای آموزش می بینند.
شمس احساس می كند كار مفیدی انجام می دهد، آن هم برای افرادی كه كمتر كسی به فكرشان است. وی می گوید: حس خلق كردن چیزی را دارم، فكر می كنم به جای پدرشان هستم. اگر كمی دیر برسم، نگرانم می شوند و حتی برای دستشویی رفتن یا آب خوردن از من اجازه می گیرند، ولی از آنجا كه دو گروه هستند؛ یكی در فرهنگسرای هنر و دیگری در اینجا، هریك سعی در بهتر جلوه دادن خود دارند.
از خاطراتش با گروه كر سالمندان می گوید و می خواهد كه حتما درج شود. می گوید: قرار بود برنامه ای را در پارك آبی آزادگان برای مسئولان شهرداری برگزار كنم. قرار شد همه سالمندان در فرهنگسرای سالمند جمع شوند و با اتوبوس راهی مقصد شوند كه با دو مینی بوس راهی شدند؛ یكی از مینی بوس ها در راه خراب می شود و سالمندان ما خود از خودرو پیاده شده و مینی بوس را هول می دهند و مینی بوس می رود و آنها را بر جای می گذارد.
بعد از اینكه با هزار زحمت خود را به پارك می رسانند، و گروه شروع به خواندن می كنند، یكی از پروژكتورهای بالای سرشان منفجر می شود و بعد سن گروه از زیر شروع به پایین رفتن لحظه ای و شكستن می كند. در همان لحظه نورپرداز كه با صدابردار مشكل داشته، میكروفن را به جای حساب مالی اش برمی دارد و می رود و گروهی كه تخته سن زیر پایش هر لحظه پایین می رود، بدون میكروفن برای مسئولان برنامه اجرا می كنند!
شاید شنیدن حضور گروهی به نام گروه كر سالمندان كمی عجیب به نظر برسد، اما همه ما می دانیم كه این قشر كه ما ثمره عمر آنها هستیم، به توجهی بیش از این نیاز دارند و این حركت شاید قطره ای در اقیانوسی باشد ناپیدا. هرچند كه زمان خواندن، صدایشان می لرزید، ولی ابهت صفت سالمندیشان شاید به همان صدای لرزان باشد و خاكستر ایام كه بر موهایشان نشسته و ما شادیم از شادی آنها.




نوع مطلب : موسیقی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
1388/06/16
شهروز شمس
1391/01/21 09:51 ب.ظ
با درود بر شما به پاس این کار ارزشمندی که انجام دادید
من این اجرای زیبا رو شنیده بودم و خیلی تصادفی پس از دو سال اینجا رو پیدا کردم
می‌خواستم بپرسم این اثر جایی ثبت شده و آیا امکان خرید اون وجود داره؟
سپاسگزار می‌شم اگر راهنمایی بفرمایید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر